![]() |
![]() |
|
| قایقی خواهم ساخت... |
|
هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهداره
آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر آن محبتي است که در دل من مي تپد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
پس از مرگم تو اي زيبا نگارم بيا با جمع ياران بر مزارم سرت خم كن بزن يك بوسه بر خاك كه در زير خاكم چشم انتظارم
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط محمد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
یه سلام سبز بهاری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
اینجا آسمون ابریه ، اونجا رو نمی دونم . اینجا هواش بهاریه ، اونجا رو نمی دونم . اینجا عاشقا تنهان ، اونجا رو نمی دونم . اینجا یه دل برات تنگ شده ، اونجا رو نمی دونم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
گر تو گرفتارم کنی
من با گرفتاریس خوشم گر تو خوار چون خارم کنی ای گل بدان خواری خوشم والاترین گوهر تویی داروی جان پرور تویی درمان دردم گر تویی در کنج بیماری خوشم روزی اگر کامم دهی یا آنکه دشنامم دهی با این خوشم با آن خوشم با هر چه خوش داری خوشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
با تو بودن یک دمی سودای ما رویای ماست
از تو غفلت گر گزیدن آن زمان هیهات ماست تاروپود آدمیت با تو است ای یار من یار هر بی یاوری آن هادی بی انتهاست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
روح ما را تاب دیدار رخ دوست نبود
ساز ما را کوک میزان خود اوی نبود این کلام ناقصم جز روی سیاهی نشود آنچه در شعر که کلام من هویداست نبود (سروده ی خودم) تقدیم به همی دل سوختگان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
هر فردی به منزله ی کتابی است
که با تولدش برای بار اول چاپ می شودوبا مرگش نایاب و در قیامت تجدید چاپ گردیده و مورد نقد و بررسی قرار می گیرد خدا کنه که... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط محمد |
|
همتونو دوست دارم** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
زندگی چون دفتر خاطره ها می ماند
لحظه لحظه خاطره ای بر دل ما می ماند چون نگاه کردی به آن باری دگر از گذری عمل خوب و بد توست که جهان می ماند (از خودم)
ننننننظظظظظررررر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط محمد |
|
نوروز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
خانه ات تاريک است؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
برای دوست داشتن کسی را انتخاب کن
که قلبش آنقدر بزرگ باشد که برای جاشدن در قلبش نخواهی خودت را کوچک کنی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط محمد |
|
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد
ای خوش ان شمعی که روشن می کند ویرانه ای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبارآلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه ايي ز امروزها،ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل بروي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من،با ياد من بيگانه ايي در بر آيينه مي ماند بجاي تار مويي،نقش دستي،شانه ايي مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران ميشود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ايي خيره مي ماند به چشم راهها ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك! بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پوسد آنجا زير خاك بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام ننگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط محمد |
|
|
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک!، اشک سردي همچون مرواريد ميدود در جام چشمانش، ميچکد بر خاک، سادگي در چهره اش پيداست! گاه يک لبخند ميدمد در اسمان گونه هايش گرم، مي شکوفد در بنا گوشش غنچه آزرم. گاه ابر تيره اندوه بر جبينش ميگشد دامن سر فرو مي اورد نا شاد، چون نهاهي نرمو نازک تن در گذار باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
که زنبور زمان می خوردش
آنچه می ماند
عسل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش میچرخید .
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید
.
خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن
.
خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
خدا گفت :چرخیدنت را من تمتشا میکنم .لیلی بچرخ .
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی میگردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم
لیلی ! بگرد .تنها حکایت دایره باقیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
من محمد هستم وامیدوارم بتونم که با مطالبی که تهیه می کنم نظر شما رو جلب کنم وپنجرای از پنجره های شعر ادبیات فارسی رو به نمایش بکشم. بعضی از شعر ها سروده ی خودمه حتما در مورذشون نظر بدین ایام به کام |
| پیوندهای روزانه |
|
#بانک عشق# عشق من با تو هستم سوته دلان تنهایی طوفان سرخ چشمک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 |
|
RSS
|